أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
104
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
بكشتندى هر گونه كه بودى مجزى بودى چون مراجعت كردند و بر خويشتن سخت گردانيدند خداى تعالى نيز بر ايشان سخت گردانيد و چون مراجعت ميكردند مصلحت ميگرديد مذهب مرتضى آنست كه خداى تعالى كشتن گاوى فرمود جامع اين صفات را و ليكن تأخير بيان كرد و تأخير بيان از وقت خطاب روا بود و از وقت حاجت روا نبود و صحيح اينست : و اين گاو تا بنزديك كه بود عبد الله عباس و وهب منبّه گفتند : در بنى اسرائيل مردى بود صالح وى را پسرى طفل بود گوسالهء داشت چون اجلش نزديك رسيد آن گوساله را در بيشهء برد و گفت : اى خداى ابراهيم اين گوساله را به تو مىاسپارم « 1 » تا فرزندم بزرگ شود بوى دهى و مادر پسر را ازين حال خبر داد و آن مرد بجوار حق پيوست آن گوساله در آن بيشه بزرگ و قوى شد دست به هيچ كس نمىداد و چون كودك بالغ شد هر روز بيامدى و از آن بيشه پشتهء هيمه بياوردى و بفروختى و در نفقهء خود و مادر خرج كردى يك روز مادر وى را گفت : اى پسر پدر ترا درين بيشه گوسالهايست بوديعه بخداى ابراهيم سپرده است و هيچ وديعه بنزديك وى ضايع نشود آن غلام « 2 » در بيشه آمد و آواز داد : يا إله ابراهيم يا من لا يضيع الودائع وديعهء پدر من بازده ، نگاه كرد گاوى در غايت بزرگى و نيكوئى بيامد و در پيش او بايستاد بنام خداى رسن بر سر او كرد چون ببازار در آمد مردم از نيكوئى آن گاو در تعجّب افتادند « 3 » بخانهء مادر آمد مادرش گفت كه : وى را به فروش و بر بهاى وى كارى ميكن ، مادر را گفت : به چند بفروشم ؟ - گفت : بسه درم ؛ و ليكن بهر بها كه خواهند مفروش تا مرا خبر ندهى ، گاو را در بازار آورد و مردى آمد و گفت : اين گاو به چند ؟ - « 4 » گفت : بسه درم ، گفت : بستان ، گفت : تا مادر را خبر دهم ، گفت : شش بستان و خبر مكن ، گفت : نستانم ، به دوازده كرد و بيست و چهار كرد ، گفت : ممكن نيست تا مادر را خبر نكنم ؛ و همچنين مىافزود تا بدانجا رسانيد كه گفت
--> ( 1 ) - يعنى مىسپارم . ( 2 ) - در چند نسخه : « آن كودك » . ( 3 ) - در ديگر نسخ : « بماندند » . ( 4 ) - در چند نسخه : « اين گاو را به چند ميفروشى » .